يگانگي و توأم بودن نور نبي صلي الله عليه و آله و سلم و ولي عليه السلام را شهود کرده است و به حقيقت احاديثي که سخن از نور واحد بين يدي الله تعالي رانده است، رسيده است از جمله ابن بابويه در علل الشرايع آورده است:
اما علمت إِنَّ مُحَمَّداً صلي الله عليه و آله و سلم وَ عَلِيّاً عليه السلام كَانَا نُوراً بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ بِأَلْفَيْ عَامٍ وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَمَّا رَأَتْ ذَلِكَ النُّورَ رَأَتْ لَهُ أَصْلًا وَ قَدِ انْشَعَبَ مِنْهُ شُعَاعٌ لَامِعٌ فَقَالَتْ إِلَهَنَا وَ سَيِّدَنَا مَا هَذَا النُّورُ فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِمْ هَذَا نُورٌ مِنْ نُورِي أَصْلُهُ نُبُوَّةٌ وَ فَرْعُهُ إِمَامَةٌ فَأَمَّا النُّبُوَّةُ فَلِمُحَمَّدٍ عَبْدِي وَ رَسُولِي وَ أَمَّا الْإِمَامَةُ فَلِعَلِيٍّ حُجَّتِي وَ وَلِيِّي وَ لَوْلَاهُمَا مَا خَلَقْتُ خَلْقِي234.
و احتمال ديگر در همين معنا درک يگانگي نفس و جان نبي صلي الله عليه و آله و سلم و ولي عليه السلام است. آنجا که خداي تعالي به رسول اعظم و ولي خاتمش فرمود: ” فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبينَ”235
اين که نسب نامه علي عليه السلام و محمد صلي الله عليه و آله و سلم و نيز نور ولايت او با نور نبوت رسول خاتم صلي الله عليه و آله و سلم نور واحد باشند و شهود وحدت اين دو نور بر يگانگي آن با نور حق تعالي از اسراري بوده که کميل بن زياد نخعي يماني بدان دست يافته است. و او را مستعد فهم و درک مراتب عالي حقيقت کرده و اين انتظار را براي او ايجاد کرده که هم سخن در اسرار علي عليه السلام باشد.
قلوب العارفين لها عيون ترى ما لا يراه الناظروما
وألسنة بسر قد تنــــاجي تغيب عن الكــــرام الكاتبينا
وأجنحة تطير بغــير ريش إلى ملكــــوت رب العالمينا
فتسقيها شراب الصدق صرفا وتشرب من كؤوس العارفينا236
حاصل آنکه جناب کميل صاحب سرّ امام علي عليه السلام بوده است، حالا يا در مرتبه قلب و يا در مرتبه روح و بالاتر و لذا استعداد پرسش از حقيقت و درک مراتبي از آن را به جهت همين مصاحبت با حضرت عليه السلام دارا بوده است.237

“بلي و لکن يرشّح عليک ما يطفح مني”
يکي از فقرات اين حديث شريف که در ابعاد گوناگون يعني فصاحت، بلاغت، لطافت و تربيت مورد توجه ارباب ادب قرار گرفته همين کلام “بلي و لکن يرَشَّح-در برخي نقل ها يترشح- عليک ما يطفح مني” است. بر اين اساس تأمل و درنگ در دو اصطلاح “رشح” و “طفح” ضرورت دارد. جوهري در صحاح اللغ?238 مي‌نويسد:
رشح – رشحاً اي عَرَقَ يعني قطرات عرق از او ظاهر شد و نيز مي‌نويسد: الرشح: ان ترشح الأم ولدها باللبن القليل، تجعله في فيه شيئاً بعد شيء الي ان يقوي علي المص. ترشح آن است که مادر شير کمي را به دهان طفل بريزد تا به تدريج قوت بگيرد و بتواند پستان مادر را بمکد.
طريحي آورده است: الرشح: العرق، سمّي بذلک لأنه يخرج شيئاً و شيئاً.
“طفح” بمعني پرشدن است. طفح الماء طفوحاً اي امتلأ حتي تفيض. پر شدن ظرف است از آب به حدّي که از اطرافش بيرون بريزد. چنانکه افطاح از باب افعال و نيز تطفيح از باب تفعيل به همان معناي پر کردن ظرف از آب است به حدي که از اطرافش بريزد. طريحي مي‌نويسد: حتّي تطفح اي تفيض يقال طفح الماء کمنع طفحاً و طفوحاً: امتلأ و ارتفع239.
چنان که پيداست کلمه يرشّح استعاره است از اين که افاضه معاني و لمعات و القاي انوار توحيد بر باطن سائل و سالک بايد به نحو تدريج و تدرّج باشد تا ظرفيت و استعدادش بر اثر تمرين و تدريج استحکام يابد. شيري که مادر در گلوي طفل دلبندش مي‌ريزد هم مزه شير را به فرزند مي‌چشاند که چه خوشمزه است و هم دهان، زبان و بقيه اجزاي بدن او را آماده مي‌کند براي پذيرش اين شير و همينطور طفل را آماده مي‌کند براي اين که خودش بتواند شير را بمکد. و در اين ميان گو اين که امام علي عليه السلام نفس قدسي‌اش را به مربّي طفل تشبيه کرده است.
برخي نکات قابل توجه اين تشبيه عبارت است:
1. بر اساس اين کلام شريف و دقيق حضرت عليه السلام يعني “يرّشح”، لازم است در تعليم و تربيت استعداد متعلم را ملاحظه نمود و مربّي واقعي قابليت متربّي را در نظر مي‌گيرد تا استعدادش به خوبي شکوفا شود و به تدريج و تمرين توانايي و ظرفيتش را تقويت کند چرا که بديهي است که رودخانه گنجايش دريا را ندارد، چنانکه نهر گنجايش رودخانه را؛ نهر در کوزه نگنجد و کوزه در کاسه جاي نگيرد. طفل را غذاي پير نشايد و پير را غذاي جوان نسازد. بر همين اساس است که عرفا همواره از لزوم و وجوب کتمان سرّ سخن گفته و با دلايل عقلي و نقلي به ضرورت آن فتوا مي‌دهند و اصرار مي ورزند.
2. نکته قابل توجه ديگر اين است که تربيت ناقص و تعليم جاهل بايد به مرور و تدريج باشد چرا که هر استعدادي صلاحيت هر فعليتي را ندارد و هر قابليتي سزاوار هر صورتي نيست. چنان که از جو گندم نرويد و از گندم انگور.
3. نکته ديگري که از همين تعبير – يرشّح- اهل الله استفاده کرده‌اند اين است که سائل سالک از اهل بدايت است يعني در مرتبه بدايات سلوک عرفاني که سفر از خلق به سوي حقّ است قرار دارد نه در مرتبه نهايات سلوک که سفر بالحق في الحق است و يا نه
در مرتبه حقايق و ولايات که سفر بالحق إلي الخلق است.
4. نکته ديگر اين که تربيت، هدايت و تکميل در صورت صحو و هشياري است نه در صورت محو و بي‌هوشي چنان که در مثال مادر و طفل نيز شعور و هشياري مادر مفروض بود240.
5. نکته ديگري که در اين تشبيه لطيف وجود دارد اين است که سائل به تحصيل استعداد و افزايش قابليت براي وصول به مراتب عليا و درجات قصوا، ترغيب، تشويق، و تحريص شده است. چون وقتي لمحه‌اي از لمحات و جرقه‌اي از انوار تجليات در قلب او پديد آمد، سبب دلگرمي و ترغيب هرچه بيشتر سالک در رفع حجب و کسب استعداد نيل به حقيقت توحيد خواهد شد241.
نکاتي فراواني نيز از تعبير “يطفح” مي‌توان استفاده کرد از آن جمله اين که:
1. امام عليه السلام با تعبير “يطفح” از يک سو جامعيت و احاطه باطن شريفش را نسبت به جميع انوار توحيد بيان کرده است چنان که در مکاني ديگر فرمود: “لو کشف الغطاء ما زددت يقيناً” و از سوي ديگر در صدد بيان اين است که عنايت احاطه و شدت آن بگونه‌اي است که به سوي ديگران سرريز مي‌شود.
2. اين که در مباحث تربيتي و سير و سلوک چنان که فرمود أنا يدالله المبسوط? علي الخلق اجمعين. تأکيد مي‌شود به اين که معطي هر کمال بايد به نحو تام و تمام داراي آن کمال باشد به طوري که عنايت تماميتش در آن کمال، اقتضاي فيضان آن کمال را بنمايد، ريشه در اين کلام شريف و استعاره دقيق آن حضرت دارد.
3. در سير و سلوک، سالک به کامل و خضر راهي محتاج است که جهات فياضيت به او برگردند و او ممدّ سالک باشد در طي طريق از مرتبه درک انوار تجليات صفات تا مرتبه يا مراتب مشاهده انوار ذات و سرّ الاسرار است. هادي کاملي که استعدادها و قابليت‌ها را به خوبي بشناسد، موانع و حجب‌ها را برداشته و آنرا به فعليت رساند و از حضيض نقص به اوج کمال ترقي دهد.
4. اين تعبير حضرت عليه السلام گوياي اين است که آن حضرت عليه السلام منبع معارف يزداني در مقام تمکين و استقامت و در مرتبه تعليم و هدايت است، مقامي که تنها بعد از مقام فرق بعد از جمع و صحو بعد از محو و بقاي بعد از فنا حاصل مي‌شود. چون از اين کلام بر مي‌آيد وفور کمالات به گونه‌اي است که غايت شدت و کثرت لبالب گرديده و از اطراف و جوانب جاري شده است.
5. حاصل سخن اين که اگر چه کميل بن زياد صاحب سرّ و مستعدّ براي مکاشفه و بوارق و لوامع است امّا تا رسيدن به مقام سرّ سرّ و تا سرّ الاسرار، مسيري طولاني است و نيازمند مجاهدات شاقّه نفسانيه و رياضات علميه و عمليه در رفع حجب ظلماني و نفساني است242.
برخي شارحان معاصر حديث کميل، از اصطلاح “طفح” نور احدي از وجود سراسر نور مقام ولايت کامل و “ترشح” آن بر سالک صاحب سرّ، به تبيين فاصله ميان اين دو مقام تأکيده کرده‌اند. ايشان مي‌نويسد243:
حضرت امام علي عليه السلام در مقام فرق بعد الجمع و بقاء بعد الفناء في عين الجمع و صحو بعد المحو و تکميل و استقامت و تمکين است و کميل در مقام قلب و تلوين است و قابل ترقي است و هنوز به مقام بقاء بعد الفناء نرسيده و موجود به وجود هوهويي حقّاني نگشته تا ادراک حقيقت نمايد. زيرا که اگر آن حضرت در مقام استقامت و تمکين در ولايت که مقام “فناء بعد البقاء في عين الجمع” است، نمي‌شد، بلکه در ذات احديت مستغرق و در محو باقي مي‌ماند و به صحو رجوع نمي‌کرد و به مقام “فناء بعد البقاء” بي نمي‌گشت و از حق به خلق سفر نمي‌کرد، وجود نداشت تا از وي شيئي طافح شود. و همچنين کميل هرگاه در مقام ولايت مستغرق در عين جمع بود وجود نداشت تا شيئي بر وي ترشح نمايد و چون آن حضرت در مقام “بقاء بعد الفناء” موجود به وجود هوهويي حقّاني ممکّن به نور احدي ذاتي بود – چنان که رسول صلّي الله عليه و آله فرمود: علي ممسوس في ذات الله244. در نزديک قيام آن حضرت به حقّ عبوديت، اين نور احدي از وي طافح شود و بر مستور سالک ترشح نمود. پس فرق و تفاوت ميان سرّ آن حضرت و سرّ کميل بسيار زياد است. سرّ آن حضرت نور احدي ذاتي است و سرّ کميل نور مکاشفه و مطالعه و مشاهده است. و سرّ کميل از اوايل و طوالع اسرار آن حضرت است نه از جلايل و حقايق وي245.
ابن همام شيرازي از شارحان حديث حقيقت گفتگوي آغازين کميل و حضرت عليه السلام را اينگونه به نظم کشيده و شرح و تفصيل داده است.
بشنو از بهر خدا اين نقل را

گرتو داري علم و عشق عقل را
بود يک صاحب دلي نامش کميل

ني به روزش خواب بود و ني به ليل
بود نام او کميل بن زياد

بشنو اين نقل و ببر خود را ز ياد
از اميرالمؤمنين، شاه بتول

بحر بي‌پايان، پسر عمّ رسول
آن که اندر شأنش آمد “هل أتي”246

آن که شأنش کس نداند جز خدا
از اميرالمؤمنين کرد او سؤال

بشنو اي جوياي ذوق و وجد و حال
“ما الحقيق?؟” يا اميرالمؤمنين

تو بيان کن تا بيفزايد يقين
گفت: “ما لک و الحقيق?؟” اي کميل

چون فتاد آخر تو را اين سوي ميل؟
بي شکي تکميل طالب، اي جوان

واجب آمد در جهان بر کاملان
گشت مشغول جوابش مرتضي

تا شود فاني کميل اندر بقا247

“قال: او مثلک يخيب سائلاً؟”
آيا مثل تو معدن علم و اسرار رباني و مخزن معارف و حقايق يزداني و کامل مکمّلي که مقامش مقام تمکين و استقامت و مرتبه‌اش مرتبه افاضت و هدايت و سلطان جود و سخاوت است، سائل خود را نااميد و محروم خواهد کرد؟
مهمترين نکته‌ذيل اين فقره از کلام کميل بن زياد که توجه عارفان را جلب کرده است اين است که کميل پس از اين که امام عليه السلام در يک مرحله فرمود: “ما لک و الحقيق?” و د
ر مرحله ديگر که اصرار کرد و خودش را صاحب سرّ معرفي کرد، امام عليه السلام فرمود: بلي و لکن يرشّح عليک ما يطفح مني، کميل که مشمول رحمت الهي شده است با اعترف به ضعف و قصور خود از حضرت علي عليه السلام درخواست مي‌کند که از راه احسان با او رفتار کند. با اين توضيح که: ارتفاع حجب و زايل کردن کدورت‌هاي قلبي گاهي با تلاش‌هاي نفساني و رياضات علمي و عملي حاصل مي‌شود که از آن به تخليه، تحليه و تجليه ياد مي‌شود. حاصل افاضات، انوار و خيراتي که از مبدأ فياض در ازاء باصطلاح استعداد و استحقاق سالک، اعطاء مي‌شود به عدل موسوم است. ولي گاهي رياح الطاف الهي و عنايت ازلي و مشيت لم يزلي خداوند سالک را در بر مي‌گيرد و علوم و معارف بر سرّ سالک تجلّي مي‌نمايند و اين قسم از افاضه و تجلي را جذبه، الهام و فضل و احسان مي‌گويند و اغلب اين حالت در انبياء و برخي اولياء حاصل مي‌شود.
چنان که در ادعيه از زبان معصومين عليهم السلام آمده است: اللهم عاملنا بفضلک يا کريم و لا

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید